میگن ملانصرالدین به همراه پسرش هر روز میرفتند تو یکی از کوچههای شهر
مینشستند و به سمت هرکی که رد میشد سنگ پرت میکردند. مردم اولش خیلی
عصبانی شدند. بعضیها با این دوتا دعواشون میشد، بعضیها فرار میکردند،
بعضیها سرشون میشکست، بعضیها حتی میمردند!
اما بعد از چند مدت مردم شهر تصمیم گرفتن دیگه از اون کوچه رد نشن. تا چند
وقت هیچ کس خبری از ملا و پسرش نداشت تا یک روز تصمیم میگیرن برن تو اون
کوچه ببینند چه خبره. اونجا که رسیدند دیدند ملا و پسرش با سنگ افتادند به
جون هم!
حالا حکایت بعضیهاست...

نوشته شخصی به نام احمد