درباره درگیری در ورزشگاه آزادی

میگن ملانصرالدین به همراه پسرش هر روز می‌رفتند تو یکی از کوچه‌های شهر می‌نشستند و به سمت هرکی که رد می‌شد سنگ پرت می‌کردند. مردم اولش خیلی عصبانی شدند. بعضی‌ها با این دوتا دعواشون می‌شد، بعضی‌ها فرار می‌کردند، بعضی‌ها سرشون می‌شکست، بعضی‌ها حتی می‌مردند!‏
اما بعد از چند مدت مردم شهر تصمیم گرفتن دیگه از اون کوچه رد نشن. تا چند وقت هیچ کس خبری از ملا و پسرش نداشت تا یک روز تصمیم می‌گیرن برن تو اون کوچه ببینند چه خبره. اونجا که رسیدند دیدند ملا و پسرش با سنگ افتادند به جون هم!‏

حالا حکایت بعضی‌هاست...


نوشته شخصی به نام احمد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد